والى
تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و
مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد
واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد
ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است.
عالم
جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جمله علما و محصّلين نجف اشرف است به
حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش
منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و
بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.
شبى
دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه
فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من
در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند.
مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.
آن مرحوم می فرمایند:
پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این جا را مرتب
کنید تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن جا نگاه می کرد می دید
کی چه کار می کند، می نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند.
یکی از بچه ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچه ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی گذارم کسی این جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد، مرتب کنیم.
اما آن که زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می کرد همه جا را.
می دانست آقاش دارد توی کاغذ می نویسد.
هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد.
می دانست که آقاش همین جاست. توی دلش هم گاهی می گفت اگر یک دقیقه دیرتر
بیاید باز من کارهای بهتر می کنم.
آن بچه شرور همه جا را هی به هم می ریخت، هی می دید این خوشحال است، ناراحت نمی شود!
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.
ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.
حضرت زهرا(س ) مى فرمايد: وقتى به چهار ماهگى رسيد خداوند او
را در وحشت انيس من قرار داد، در جايگاه عبادت با من بود، وقتى به شش ماه
رسيد در شب تاريك ، نيازى به چراغى نداشتم از نور حسين (ع) استفاده مى كردم
تا اين كه فرمود:
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست آلمانی است، سینی
غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند و سپس یادش میافتد که کارد و
چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمیگردد، با
شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه
…به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست !!!