افسانه عشق...

افسانه عشق...






هرگاه یـــــک نـــــگاه بـه بیــگانــــه مــــــی کنـی

   خون مرا دوبـــــاره بـــه پیــــمانـــــه می‌کنـــــی

ای آنکه دست بر سر مـــــن مـی‌کشی ! بــــــگو

فردا دوبــــــاره موی که را شانــــــه می‌کنــــی؟

گفتــــــی به مـن نصیـــــحت دیـوانــــگان مـکن!

باشد، ولـــــی نصیـــــــحت دیــوانـــــه می‌کنـــــی

ای عشق سنــــــگدل کـــه بـه آیینــــــه سر زدی

در سینـــــه‌ی شکستـــه‌ دلان خانــــه مـی‌کنـــی؟

بر تـــــن چگونه پیــــله ببــــافـــم کـــه عاقــبــت

چون رنـــــگ رخنـــــه در پـــــر پروانه مـی‌کنـی

عشق است و گفته‌اند که یک قصه بـیــش نیست

این قصه را بــــه مرگ خــود افسانـــه مــی‌ کنی



شعراز

" فاضل نظری"

حضرت عشق

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

  سعید بیابانکی

×××

يادشهيدان

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است 
« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است » 
تا لحظه ای پیش دلم گور سرد بود
اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه ی باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود، خانه ام
اینک صفای لاله و ریحانه گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه ی دل، سبز و دیدنی است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است