چگونه نگاه کنیم

واي از اون روزي كه سي دي زندگيمون

 

 رو بذارن تو دستامون و بگن برو نگاه كن .

 

  

خدايا ميشه بعضي از قسمتاشو پاك كنم؟


منبع : مقر افسران جنگ سایبری

نجوایی با خدا

خدا روبرویم نشسته بود

نگاهش کردم

زل زده بود به صورتم

آرام گفتم سلام

گفت سلام ای عزیز من

نمیدانم چرا ولی وجود خدا این حس رو به من میداد که باید از مشکلاتم بگم.

گفتم خدایا من خیلی تنهام

درحالیکه عمیق تر از قبل نگاهم میکرد گفت

من تو رو در بیابان بیکران تنهایان رهایت نمیکنم.

جوابش قانعم نکرد.

دوباره گفتم خدایا دلم میخواد بیشتر بهم محبت کنی و بیشتر در رحمتت رو به روم باز کنی.

خندید و گفت تو غیر از من چه میجویی؟

میخواستم بگم تو که برای من پول نمیشی

مثل اینکه فکرم رو خونده بود

بدون اینکه حرفی به زبون بیارم گفت

تا وقتی که در به پایان رسیدن گنج های روزی من اطمینان حاصل نکردی غصه ی روزی ات رو نخور.

خنده ام گرفته بود.

جوری جواب میداد که دیگر دهانم بسته میشد

گفتم خوب خدایا تو از من چه میخواهی؟

صبح تا شب شب تا صبح ذکر و نماز ودعا؟

سری از روی تاسف تکان داد و گفت

تو باید خدایی میهمانم کنی

گفتم چطور؟

گفت تو دعوت کن مرا به خود با اشکی

من چشمان اشک آلودت را دوست دارم

هیچ نگفتم

سر به زیر انداختم

خدا که سکوتم رو دید گفت

ای عزیز من

تویی زیبا تر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

گفتم خدایا وقتی من باهات نیستم تو چه حسی داری؟

گفت احساس میکنم دنیای من چیزی مثل تو رو کم داره.

گفتم خدایا تو اینقدر بنده ی خوب داری که بخواهی بهشون فکر کنی و منو فراموش کنی.

نگاه شماتت باری به من انداخت و گفت فراموش نکن که وقتی من تو را می آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

گفتم خدای دلم میخواد بیام پیش تو

برای شروع چه کار کنم؟

گفت برای درک آغوشم شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های باقی مانده اش با من.......

گفتم اینقدر گناهکارم که دیگه رویی ندارم

گفت هزاران توبه ات را شکستی ببینم من تو رو از درگاهم راندم؟

این منم

پروردگارت

با قطره اشکی صدایم کن

بغض سختی گلویم را میفشارد

به سختی گفتم نمیدونم بری شروع باید چی بگم

گفت دو دست خالی خودت رو پیش من بیار

من با زبان بسته ات کاری ندارم

چون من غوغای دل شکسته ات رو شنیدم

بغضم شدید تر شده بود

نمیتوانستن حرف بزنم

سر به زیر انداختم

در حالیکه خدا به آرامی موهام رو نوازش میکرد گفت

ای غریب زمین خاکی ام

ای عزیزم آیا حاجتی داری؟

به نشانه ی تایید سر تکان دادم

گفت بگو جز من کس دیگر نمیفهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

دیگر نمیتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم

با صدایی که از فرط گریه لرزان شده بود گفتم

تو چرا اینقدر خوبی؟

آهی کشید و گفت تو نمیدانی

خدایی عالمی دارد..........

بندگی ما چگونه است !! خدایی خدا را ببین.

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

 

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم

 و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری

 

خدایا

          خدايا!
                                    من دلم قرصه!

                            كسي غير از تو با من نيست

                خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست

                     كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته

                     يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته

                  فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم

                  كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم

                   خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن

                               شنيدم گرمه آغوشت
   
                              اگه ميشه منم جا كن...

گُل را توگُل گفتی !

وگل،گل شد...

ورنه

گل نباتی بیش نبود،

روئیده بر کناره ی جاده ی قول و قرارها

مشتاق نورُ

رزقُ روزیِ خویش!

مرحوم حسین پناهی