قالب پرشین بلاگ


گل مریم
ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده000

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 18:6 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم

[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 11:2 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
مولای من وقت آمدنت دیر شد
بیا این دل در انتظار فرج پیر شد
بیا این جمعه هم گذشت لیکن
نیامدی آیات غربتم همه تفسیر شد
بیا در دفترم به یاد تو نرگس کشیده ام
نرگس هم از فراق تو دلگیر شد
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 21:44 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
 
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 20:47 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
 

اين شعر از دكتر علي شريعتي از باب گلايه از روزگار به خداوند متعال :::

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم...!
چه میخواهی تو از جانم..؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.!

خداوندا....!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا.....!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا....!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ..…

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا ::::


منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد..........!!

 
[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 13:33 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
▪•۩•▪ تصاویر ویژه شهادت صادق آل‌ پيامبر{ص}، امام جعفر صادق(علیه السلام)▪•۩•▪

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 14:58 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
<

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند كه یهو زنش با ماهی
تابه می كوبه تو سرش.
مرده میگه: برای چی این كارو كردی؟
زنش جواب میده: به خاطر این زدمت كه تو جیب شلوارت یه كاغذ پیدا
كردم كه توش اسم سامانتا نوشته شده بود ...
مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته
بودم اسبی كه روش شرط بندی كردم اسمش سامانتا بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه .

نتیجه اخلاقی: خانمها همیشه زود قضاوت می کنند!

سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می كرده كه زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ دوباره می كوبه تو سرش !
بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟
زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!

نتیجه اخلاقی 2:خانمها همیشه درست حس می کنند....

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 21:3 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
 
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 20:36 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

ماجرای فارغ التحصیلی شهید بابایی از زبان خودش:

خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی آمریکا را چنین تعریف کرده است:
«دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتم درج شده بود، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم.

او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد. او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می کردم که رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.

در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد.

به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم.

ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟ گفتم: عبادت می کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است.

او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.»

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 21:24 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
هرکی دلش شکست بگه یاحسین

آیت الله العظمی اراکی فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت خیر سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت نه با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟ جواب داد هدیه مولایم حسین(ع) است! گفتم چطور؟ با اشک گفت آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه(س)؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین(ع) حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین(ع) آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 0:56 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
بنی اسراییل نمی داند
که اگر تمام کودکان غزه را هم بکشد
باز هم مادری بچه اش را در سبدی خواهد گذاشت
و خدا او را بزرگ خواهد کرد
آنقدر بزرگ که کاخ فرعونیان را فرو بریزد...
♥•٠·
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (۴)
وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (قصص/۵)
 
[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 14:14 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

 

لای لای ای جبهه لرین یورگونی ای خسته جاوانلار

 لای لای ای جوانان خسته ی جبهه

لای لای ای شهد شهادتن ایچیب کامه چاتان لار

لای لای ای جوانانی که شهد شهادت

نوشیدید و به آروزتون رسیدید

خوش یاتین یاخشی یاتیب سیز یاخشی دنیان آتیپ سیز

 

راحت بخوابید خوش بخوابید که دنیارورها کردید

خوش یاتین یاخشی یاتیپ سیز یاخشی دنیانی آتیپ سیز

راحت بخوابید خوش بخوابید که دنیارورها کردی

 آنالار داغی سهندین داغی تک بیرجه داغ اولدی

مادران شما در استقامت مثل مادر کوه
ها سهند هستند

آنالار داغی سهندین داغی تک بیرجه داغ اولدی

مادران شما در استقامت مثل مادر کوه
ها سهند هستند



چوخلو بللرد بوکولدی

کمرهای زیادی از غمتون خم شد

قره بیرچکلر اق الدی

موهای سیاه زیادی از انتظارسفید شد

دووزدی سس سیز یارالاندیر

درست بدون صدا شهید شدید

سوآباتیز قانیز آخدی

تو آب افتادید و ازتون خون اومد

گوی قانیز اخسادا آخساسین

بذار خونتون در راه اسلام جاری بشه

اجنبی باخسادا باخسین

دشمن هم به شجاعتتون نگاه کنه

لای لای لای لای ...

 

برچسب‌ها: لای لای, اروند کنارینده
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 15:13 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

 

 

حواسمان هست یا نه؟

 

 

 

  اگرشهیـــد نشویم

 

 

 

  باید بمیـــریم...

 

 

 

راه سـومی نیسـت

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 10:16 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 2:2 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

دروغ چرا؟ بعضی ها جوان که بودند یواشکی یک کارهایی می کردند
.
.
.
.
یواشکی ساکشان را می بستند و بدون این که پدر و مادر بفهمند با خودشان بیرون می بردند و به بهانۀ مدرسه، جیم می زدند و می رفتند جبهه.
قبلش یواشکی دست برده بودند توی شناسنامه و سن شان را تغییر داده بودند.
بعضی ها یواشکی دار و ندارشان را می دادند به فقرا یا کمک می کردند به جبهه.
شب ها یواشکی از چادر یا اتاق یا سنگر می زدند بیرون و نماز شب می خواندند.
یواشکی های شان هم عالمی داشت.
*
شهدا! شماکه صدایتان به خدا میرسد! به او بگویید خلوت های ما را نگاه نکند...
"خیلی یواشکی هایمان عوض شده است"...

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 1:40 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

سلام بر لحظه‏ هایی که تو را آوردند!
سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏ السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 1:36 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
سلام، الان که این مطلب رو مینویسم نیمه اول بازی هلند و برزیل تمام شده و برزیل دو گل خورده.

آیا تیم برزیل ، میزبان جام جهانی 2014 تیم ضعیفی بوده یاتاثیر باخت تحقیرآمیز به آلمان هنوز هم باقیست؟

 
[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 1:29 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]

◥ تفـــریــح شهــرونــدان اســرائیــلی از تمــاشــای بمبــاران غـــزه ◣

┘◄ آلن سورنسن، خبرنگار دانمارکی روز چهارشنبه این عکس را در شهر سدروت اسرائیل گرفته است.
سدروت، نزدیک‌ترین شهر اسرائیل به غزه است.

آلن سورنسن در توضیح عکس نوشته است:
√ «سینما سدروت.
اسرائیلی‌هایی که در سدروت برای تماشای تازه‌ترین رویدادهای غزه با خود صندلی آورده و روی تپه‌ای جمع شده‌اند، با شنیدن صدای انفجارها دست می‌زنند.»

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 16:3 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
من که میدانم .....شبی عمرم به پایان میرسد....

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد....

پس چرا.....

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 11:51 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد...

پس چرا.........

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 10:38 ] [ حسن خوشبخت علیشاه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. امیدوارم مطالبی که در این وبلاگ مینویسم مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیرد.بانظرات و پیشنهادات خود در زیباتر شدن این وبلاگ مرا یاری کنید. باتشکر